حمد الله مستوفى قزوينى
314
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
كه از جهل بودش از اين در گُمان * كه چون بر حسين بر سر آرد زمان 230 حسين دوزخى او بهشتى بُود * عيان كارِ خوبى و زشتى بود بلى گر نبودى گُمانش چنين * چرا از حسين جنگ جُستى و كين حسين گفت : « يا رب پسنده مدار * برآور ز جانش به زودى دمار » دعا كرد اجابت خدا در زمان * بيفتاد از اسپ آن بدگُمان يكى پاىِ او ماند اندر ركاب * دوان اسپ و او را كِشان در شتاب 235 چنين تا برآمد ز جانش دمار * تنِ مرد بدكار شد پاره پار چو حرّ رياحى « 1 » چنان حال ديد * به دل مِهر سيّد زِ جان برگزيد به پيش حسين رفت و كردش سلام * ثنا خواند بر جانِ آن نيكنام حسين حال پرسيد از آن نيكمرد * به پاسخ بَر اينگونهاش ياد كرد ( 315 ) كه : « باطل رها كردم و حق گزين * نخواهيم دنيى و خواهيم دين 240 فدا مىكنم جان زِ بهرت به جنگ * كز آنم بهشت « 2 » اندر آيد به جنگ » حسين گفت ك : « ز كارِ « 3 » خود شاد باش * چو نامِ خود از دوزخ آزاد باش » به پيش صف آمد حرّ اندر زمان * مبارز طلب كردى از بدگُمان عمر را چنين گفت شمر : « اى امير * چرا مىبرى روز بر خيره خير كه گردد عربزادهاى كامجو * شود لشكر ما همى رامِ او 245 اگر كرد خواهى به خويشى نگاه * به من دِه سپه تا شوم رزمخواه برآرم به مردى ز جانش دمار * نماند زند « 4 » دَم در اين كارزار » عمر در كمان راند تيرى خدنگ * درآمد ز تندى و تيزى به جنگ چنين گفت با لشكرش ك : « ز حسين « 5 » زِ من بيشتر كس نجستند كين * گواهى دهيدم بَر اين تا يزيد به كارم بَر از كار سازد « 6 » مزيد » * 250 بگفت اين و تير از كمان برگشاد برآمد به حرّ داد جانش به باد
--> ( 1 ) ( ب 236 ) . در اصل : حرّ رباحى . ( 2 ) ( ب 240 ) . در اصل : كرانم بهشت . ( 3 ) ( ب 241 ) . در اصل : كفت كركار . ( 4 ) ( ب 246 ) . در اصل : نماند رند . ( 5 ) ( ب 248 ) . در اصل : كر حسين . ( 6 ) ( ب 249 ) . در اصل : ار كار سازد .